باز دستانم ميلرزد اشکها بر گونه ها ،
به خود ميخندم آرام ، بي صدا ، حس غريبي مرا ميخواند
آهسته به من ميگويد : فراموش ميشوي ...

نوشته شده توسط فرزاد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت
داستانهاي نگفته هميشه نگفته مي مونند، سرودهاي نخونده ، نخونده..و اميد براي ديدن معجزه مثل اميد به حقيقت سرابه. اما اين ميون چرا همرنگ جماعت نميشم رو فقط خدا ميدونه، خودم اسمش رو ميذارم حماقت و هر بار قول ميدم كه ديگه تكرار نشه ولي در كمال ناباوري وقتي صبح از خواب بيدار ميشم خيلي بي مقدمه اول اون كاري رو به انجام ميرسونم كه نبايد.. براي آدمهايي كه نبايد..
و اين قصه امروز من نيست و انگار قراره كه هميشه تكرار بشه.
ديگه خودم رو به خاطر هيچ كاري سرزنش نمي كنم ، ديگه به خودم قول نميدم كه : اين آخرين باره ...فقط از كنار همه به سادگي ميگذرم. مثل تو ، انگاري كه هيچ وقت نبودي حتي لحظه اي و آني .
همه يكي و يكي هيچ...
فقیر ترین مردم کسانی هستند که روح نا امید دارند.."ناپلئون"
اندكي پيش تو گفتم غم دل ترسيدم
كه دل آ زر ده شوي ورنه سخن بسيار است
نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت
![]()
راستش نمیدانم اقرار به پشیمانی خودش پشیمانی میاورد یا
نه...
اما بگذار آیینه وار اغرار کنم.
..
پشیمانم...
از تمام حس هایی که نثار این یخ بسته های سنگی کردم...
از تمام لبخند هایی که با تایید اهل دل به روترشی اهل
عقل زدم
از تمام سادگی های بی جواب مانده ام...
از تمام نیمه های پر لیوان ها که دیدم...
سخت...
پشیمانم...!
پشيمان ميشوم شايد...!
از اينکه ماندم و رفتی...
پشيمان ميشوی روزی...
از اينکه رفتم و ماندی...

نوشته شده توسط فرزاد در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت


ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعدازآن حادثه درکفرتو جاری نشدم
با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد
شاکی ازآنکه مرادوست نداری نشدم
ابرراچوب همین سادگی اش ویران کرد
من که ویرانتراز آن ابر بهاری نشدم
ای خدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده این ضربه کاری نشدم
هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید
هرچه کردی تو به من از تو فراری نشدم


نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 17:31 موضوع | لینک ثابت








![]()
شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم![]()
در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم
جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي
ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم
كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم
خدا را بنده خود كرده خود گشتم خداي او
خدايي با تسلط هم به ارض و هم سماكردم
ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فناكردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو رامعدوم
كشيدم پيش نقد و نسيه بازي را رهاكردم
نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه رابستم
وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخداكردم
نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
شدم خود عهده دار پيشوايي در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پاكردم
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم
خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد ورمال
نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گداكردم
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل رياكردم
ندادم فرصت مردم فريبي برريا پوشان
نخواهم گفت آن كاري كه با اهل رياكردم
به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را
نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعاكردم
نكردم پشت سر بندگان لخت و عورايجاد
به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه ميدانستم از اول بودفاسد
نكردم خلق و عالم را بري از هر جفاكردم
به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سري داشت كو بر سر فكر استثمار, كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت ومكنت
نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلاكردم
نه يك بي آبرويي را هزاران گنج بخشيدم
نه بر يک آبرومندي دو صد ظلم و جفا کردم
نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جاي آنكه مردم را گذارم در غم و ذلت
گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم
به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم
جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي ازتبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم
نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جاكردم
چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهدشد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفاكردم
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحرليكن
چو از خود بي خود بودم ندانسته چه هاكردم
سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار
خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم
خدايا کفر ميگويم پريشانم پريشانم
چه مي خواهي تو از جانم نمي دانم نميدانم
مرا بي آن که خود خواهم اسير زندگي کردي
تو مسوولي خداوندا به اين اغاز وپايانم
من آن بازيچه اي هستم که مي رقصم به هر سازت
تو مي خندي از آن اول به اين چشمان گريانم
نه در مسجد نه ميخانه نه در ديري نه در کعبه
من آن بيدم که مي لرزم دگر بر مرگ و پايانم
خدايي نا خدايي هرچه هستي غافلي يارب
که من آن کشتي بشکسته اي در کام طوفانم
تويي قادر تويي مطلق نسوزان خشک وترباهم
نوشته شده توسط فرزاد در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روم نميشه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشامه با اينكه نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه
بارون ميباره و تورو دوباره پيشم ميبينم اشك تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها ميشم
![]()
قول بده وقتي تنها ميشم دوباره بياي كنار من شباي جمعه كه مياد بياي سر مزار من
دوباره باز ياد تو شد زمزمه نبودنم ببين كه عاقبت چي شد قصه با تو بودنم
بارون ميباره و تورو دوباره پيشم ميبينم
اشك تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها ميشم
قول بده وقتي تنها ميشم دوباره بياي كنار من شباي جمعه كه مياد بياي سر مزار من
بيا سر مزار من
به زير خاكمو هنوز
نرفتي از خيال من
غصه نخور سياه نپوش
گريه نكن براي من![]()
ديگه فقط آرزومه
بارون بباره رو تنم
دوباره لحظه ها سپرد
منو به باد رفتنم
بارون ميباره و تورو دوباره پيشم ميبينم اشك تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها ميشم
ديگه فقط آرزومه
بارون بباره رو تنم
رو سنگ قبرم بنويس
نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 17:49 موضوع | لینک ثابت
![]()
انسان ؟!
راستش خیلی در مورد قصه ی آفرینش و چیزهای مربوط به آن نظر روشنی ندارم اما می دونم که آدمیزاد هر جوری که پا به عرصه ی وجود گذاشته باشه به شدت موجود عجیبی است .
پر از تفاوت ! پر از تناقض !
نمی دونم آخر قصه ی آدمها چی می شه اما خیلی دلم می خواهد یک روزی آدمها بدون نقاب جلوی هم قرار بگیرند و انوقت حرف بزنند .
انوقت از عشق ، از نفرت، از دوستی ، از راست ، از دروغ ، از همه ی چیزهایی که حالا حرف می زنند حرف بزنند !
فکر میکنید اگر یک روزی نقاب از چهره تان بیافته خودتان می توانید تو آینه به خودتان نگاه کنید ؟!
راستش هر چی بیشتر آدمها را می شناسم بیشتر می فهمم عشق عمیق ودیرینه ی من به حیوونها حتی اونهایی که وحشی اند و ممکنه اگه گرسنه باشند با تمام لذت تکه تکه بدنم را بخورند از کجا ناشی می شه !!
پس خدا کو
عدالت کجاست.............................
![]()
نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت
![]()
تیغو برداشتم ... خواستم بازم ... خواستم درد بکشم ... ببینم هنوز خون تو رگهام جریان داره؟ ... نگام خورد به زمین ... کاغذهای پاره ، تیکه های آینه ی شکسته ام ،لکه های خشک شده ی خون ، میزمو سفید میبینم اخه پر شده از دستمال کاغذی هایی که یه روزی خیس اشک بود ...
به خودم شک دارم ... به اینکه زنده ام یا مرده ... یعنی من ... من همون آدم قبلا" هستم ؟ ...تیغو رو دستم کشیدم ، بازم خون اومد .. قطره های وجودمو میبینم که میریزن رو زمین .. چه آسون .. انگار این قطره ها هم تحمل اسیر بودن تو وجودمو ندارن .. تند تند میخوان بریزن بیرون .. خدایا مگه من چند تا جون دارم که نمیمیرم ... !!! ...
. خدای من ! اینجا چقدر بوی خودمو میده ... بوی تن عرق کرده ای رو که خسته ست از زمین و زمان .. لباسامو بغل میکنم ، بوشون میکنم ... مدت زیادیه که تنم رو دست لباس نسپرده بودم ، دیگه داشتنیانداشتنش ، قشنگ یا زشت بودنش ، گرون و ارزون ... هیچ کدوم برام اهمیتی نداشت ... آخه اسم من دیگه تو لیست آدما نیست ، خودم اسممو پاک کردم ... خودم خواستم نباشم ، خواستم قطره های بارون مال من نباشه ... بغض بازم راهه گلوم رو بسته ، میخوام داد بزنم "دلم واسه خودم تنگ شده ، میفهمین؟ " میخوام برم رو پشت بوم ، میخوام طعم پرواز رو بچشم ... آخه خیلی وقته که جسمم از دست روحم در فراره ، روحم از دست قلبم و قلبم از دست همه چی و همه کس ... خدایا ...خودت میدونی من اینجا خیلی غریبم ، هیچکی منو نمیشناسه ، منم کسی رو نمیشناسم ...
کی قلب منو غارت کرد ؟ کی منو نابود کرد ؟ گریه هام ... دعاهام ...اینا رو کی میبینه ؟ کی تنه زخمی از خودزنی هامو دیده ؟
خدایا وجودتو نیاز دارم ... تو تنها آشنایی هستی که تو این دنیا دارم ... خودت میدونی هیچ وقت نمیخوام متعلق به کسی باشم ... میخوام هر وقت که خواستم پر بکشم و بیام پیش خودت ..
خدایا اونجا بهم اجازه میدی ازت عکس بگیرم ؟

![]()
نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 19:37 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

توجه توجه
ايدي dj_ferii هک شده ايدي زير راادد کنيد
توی یاهو این آی دی dj.ferii رو add کنید تا از طریق آفلاین از آپدیت شدن وبلاگ باخبر شوید.
-----------------------------------------
پای سگ بوسید مجنون
خلق گفتند این چه بود؟
گفت این سگ گاه گاه
کوی لیلی رفته بود
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY